من و قلمم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
ای عشق!
آنگاه که تو به میان آیی، هر کسی را ندایی و آوایی است.
عدا ای را شنیده ام گویند؛ احساسی هستی ناشناخته در لحظه ای آیی و با آمدنت زیباییی را می رویانی. بعضی دیگر، دوستی را والاتر دانند و تو را تیز و برنده و عجول و کور یابند که می بری و می شکنی و ویران می کنی و می روی، و از ان روست که نجابت و متانت و پایداری دوستی را می ستایند. عداه ای دیگر را شنیده ام که تو را ساده بینند و ساده خواهند و گویند عشق بازی به همین سادگی ست که گلی با چشمی، بلبلی با گوشی و رنگ زیبای خزان با روحی، عشق بازی به همین سادگی ست. حال آنکه بعضی دیگر تو را با عینکی دیگر بینند و گویند زاده خدایی و هر آنجا که هستی خدا نیز هست و همچنین ادعایشان است که مستوری دل را بازگشایی و جز خود تحفه ای ندهی و جز خود نگیری.
اما مرا نیز آوایی دیگری است؛ شوری، هستی و شوقی که دل را برکنی آنجا که هستی. تحفه ای است تو را از جنس نور و بلور و هر کسی را رنگی است. بر بلندای هر دلی کاشانه ای است که انرا به نام تو نامند و هر که در آن وارد شود صفای قلب، روشنی دل، خوی نیک، نگاه زیبا، سعه صدر، کلام دلنشین و هر آنچه پسندیده است به یادگار به سینه اش مهر زنی. زیبایی را از آن رو از آن توست که در هر دلی جلوه ای دیگر داری. تقدس را وامدار دلی هستی که در آن سکنی گزیدی و هر آنکه با توست واحد گردانی و به وحدانیت رسانی، بزرگی و جلال و عظمت را در هر سو که نگاهی افکند در خاطرش آری. اما دریغ و افسوس که ندانند تمام اینها خود کنند و تنها تو وسیله ای و یادآور خودشان، تو می آیی تا به خود رسیم و خود شناسیم اما با آمدنت باز خود نبینیم و خود نفهمیم و غرقت شویم و گوییم زیبایی را تو آوردی.
و آنگاه که تو به میان آیی، هر کسی را ندایی و آوایی است؛
اما تو خود گو که چیستی و چگونه آیی....
| لینک | ۱۳۸۸/۱٠/٢ - من و قلمم |
شک و ایمان....
یک حادثه باعث شد تا نگاهت کنم و حالا که دیده بودمت خیره و پر تحکم سوال پیچت می کردم. دست و پایت را گم کرده بودی و می خواستی خوب و قانع کننده جوابم را بدهی. از نگاهت خوانده بودم پیش از آنکه به زبان بیاوری با این وجود قانع نشده بودم. با وجود اینکه همه جوابهایت را رد کردم و تو را گذاشتم در صف تا مثل بقیه منتظرم بمانی اما برایم مثل دیگران نبودی. دیگر خسته شده بودم و برای اینکه خودم را قانع کنم گفتم با تو به جایی نمی رسم از این رو تصمیم گرفتم مدتی با هم نباشیم و گویا تو نیز خسته تر از من بودی و این طور شد که از یاد هم رفتیم. پس از مدتی دل تنگت شدم و فکر کردم تو نیز می بایست دلتنگم باشی و هین طور بود. اما این بار محتاطانه به تو می نگریستم با دقت کنکاشت می کردم و می کوشیدم تا کوچکترین نوایت را نیز بشنوم گویی به دل از تو راضی شده بودم. با توجه خاصی تو را از صف بیرون آوردم و در جایگاه خاصی تو را نشاندم اما باز هم در دلم شکی وجود داشت، نه به تو بلکه به خالق تو! شک داشتم که او همه کتابها را همین طور زیبا بنویسد و در همه آنها به این زیبایی استدلال داشته باشد. این بار به نویسنده آن اعتماد نداشتم و تصمیم گرفتم تا من هم بنویسم، زیبا تر از او بنویسم و به خود بیشتر از او با آن علم افزونش ایمان داشتم. مدتهاست که می نویسم اما حال فکر می کنم او همیشه بهتر از من می نویسد و باید به او ایمان داشته باشم.
| لینک | ۱۳۸۸/٩/۱٧ - من و قلمم |
چه شور انگیز شبی است امشب
دلم در آه و سودا ست امشب
اشکم روان و در دلم هنگامه ای بر پاست
روحم سرگردان این دنیا و آن دنیاست
آتشکده ای در شور لیلا ست
مجنون گم گشته ای حیران دنیا ست
بی تابم و آشفته گیسو در پی باد
در هر سو روم با عشقم همراه و همزاد
بی خود شده بر هر سنگی چنگی زنم
آتشی بر خود و بی نوا چنگ زنم
دل را برکنم و جان را جایی برم
عشق ضماد خورده را در آغوش لیلا افکنم
جان را خال هندویش کنم
دل را نگین گیسویش کنم
| لینک | ۱۳۸۸/٩/۱٧ - من و قلمم |
کاخ من چه رنگی دارد؟
1
2
3
4
5
.........
شمردن خیلی راحت است. می توانیم بشماریم و از پلکان ارقام بالا رویم، اما به سختی می توانیم زندگی خود را از یک = من بالاتر بریم. زندگی مان پر است از من های مثبت یا منفی، من مثبت و تو منفی! از "یک" پلکانی می سازیم تا بلندای عرش! عرشی که در آن کاخی ساخته ایم با آجر فهم و دانایی، آجر درک و شعور، قدرت و توانایی، احساس و لطافت و تصورمان است دیگری نه چشمانش سوی دیدن آنرا دارد و نه توانایی داشتن تکه ای از آجرهای کاخ مان را!
همه منی داریم یکتا ، منی که بت و کعبه دلهایمان است. بتی که در خفا ستایشش می کنیم. آجر کاخ منیت هر کسی به رنگی است. من نیز کاخی دارم. اما تو بگو کاخ من چه رنگی دارد؟ آیا آن منی که ساخته ام از خود هیچ زیبایی ایی دارد؟!
| لینک | ۱۳۸۸/٩/۱٦ - من و قلمم |
آه ، ای بنی آدم معصومیت را پی کدامین بازی شکسته ای ؟
آه ، ای بنی آدم معصومیت را پی کدامین بازی شکسته ای ؟
آه ، ای بنی آدم معصومیت را چه شد؟
معصومیتت را هم بهای چه کردی؟
هم بهای ، فکری که مسند قضاوت را به او داده اند و اجازه قضاوت بر ندیده ها و ندانسته ها را دارد. فکری که آزاد است و بال پرواز و مسند قضاوتش ، چشم کور است.
هم بهای ، زبانی که بی فکر است و فکر نیز کور است و هر آنچه که خواهد بگوید. زبانی که من می شناسد و جز من چیز نگوید و جز من چیز نخواهد . زبانی که دل گزد و نبیند و نداند چه خورد و چه چیز بیرون ریزد. زبان کوری که زشت و زیبا را جای یکدیگر نشاند.
هم بهای ، دلی که هم رهانش فکر که بال پروازش چشم کور است ، و زبان که بی فکر است . از این رو افسار به ناکس دهد. کینه را در خود زینت، منیت را جلا، بی فکری و کوری را رونق، دهد. دلی که معصومیت را در پی بازی با کینه، حسد، منیت، قدرت و نخوت، با سنگ بی فکری آنرا بشکند.
| لینک | ۱۳۸٦/۱٠/٢٤ - من و قلمم |
کودکم....
شبی خواب بودم
کودکم از فکر بیرون پرید
سفره ام را گشود
گرد ظرفهایم را زدود
بر سرش آب و نان گذاشت
روشنایی و نعمت گذاشت
عشق و صفا و شادی را هم سفره کرد
مادر و خاطرات خوب را هم خانه کرد
مرا بر سفره خود نشاند
حلقه خوشبختی را در خاطر نشاند
دفتر عشق را بر من گشود
هر چه دیدنی است را زیبا نمود.
| لینک | ۱۳۸٦/۱٠/٢۳ - من و قلمم |
ای روزگار
گاه به تو فکر می کنم!
گاه فکر می کنم بازیگوش هستی و اهل بازی و امان همه را از بازیهایت بریده ای!
بازی با همه را دوست داری ، دریغ و صد افسوس که همه را توان بازی با تو نیست!
یکی را پیری امانش را بریده و دیگری را تکرر بازیهایت. گاه بازیهایت امید میگیرند و گاه توان و انرژی!
چه بگویم که متفکر و فیلسوف را هم در شناخت خود عاجز و سر گردان کرده ای !
آنگاه که تو را نزدیکی زیاد است و تفکر از تو کم، انسان را سرگردان در دیار چیستی های بی جواب می توان یافت که عطر خدا مدتی است از روی قلب ها کمرنگ تر شده است. و آن زمان که دوری و دوستی را به رسم پیشینیان پیشه کرده و تو را از پشت عینک، مو شکافانه می بیند و سعی در شناختت از روی اعمال و رفتارت دارد، گویی دنیای اعجاز و شگفتی ها ظهور میکند که تنها با نام خدا توان ایستایی و درک در فهم آدمی را دارند!
عده ای را شیفته خود، گروهی دیگر را منزجر میکنی، و عده سومی بازیهایت را می بینند، به شیطنت هایت می خندند و می گویند چرخش و بازیهایت شیرین است چرا که بازی گرداننده ای زیبا داری!
و آنان را امید زیاد است....
| لینک | ۱۳۸٦/٩/۱۳ - من و قلمم |

